|
طاهرنیوز لطفا درنظرسنجی هاشرکت کنید
| ||
|
سپاه 12 هزار نفري «مسلم» چگونه پراكنده شد ؟!
«غربت مسلم، درس عبرتي ديگر براي خواص » سال شصت هجري، ماههاي آخرش سپري مي شد. مسلم بن عقيل نماينده و سفير خاص امام حسين (ع) در كوفه، مقدمات ورود مولايش را فراهم مي كرد. ناگاه عبيدا لله بن زياد، استاندار بصره، از جانب يزيد بن ابوسفيان روانه كوفه شد و «امير نعمان بن بشير» را كنار گذاشت. ابن زياد به عنوان اوّلين اقدام، از درون قصر ناامن كوفه، اقامتگاه مسلم را جستجو كرد و هاني بن عروه را به دارالحكومه فراخواند. هاني با تكيه بر بيعت سراسري مردم كوفه و قبيله بني مراد پيشنهاد كرد عبيدا لله در امان او از شهر بيرون رود؛ امّا اين سخن، پسر زياد را عصباني كرد و هاني را زخمي و گرفتار ساخت. مسلم بن عقيل چون سرنوشت رفيقش را شنيد، آماده باش داد و فرياد «يامنصور» كشيد. «يا منصور» شعاري مقدس بود كه رسول گرامي اسلام در جنگها بر زبان جاري مي كرد و اهل بيت او نيز چنين مي نمودند. مردم كوفه با شنيدن صداي مسلم فرياد «يا منصور» سردادند و در مدت كوتاهي، دوازده هزار مرد مسلح گرد آمد. سازماندهي سربازان بسرعت انجام گرفت و قصر عظيم كوفه كه نفراتي چند را در درون خود داشت، چون نگيني احاطه شد. عبيدا لله، سران قبايل و خواص حاضر در قصر را امر كرد بر بالاي بام دارالاماره روند و هركدام مردم قبيله خود را از همراهي مسلم دور سازند. رؤساي قبايل، هركدام پس از ديگري، بر بالاي قصر نمايان شدند و با ترساندن مردم از حركت سپاه شام، امر كردند رعيت خود متفرق شوند. راستي اگر خواص و اهل تصميم و تحليل كوفه، آن سپاه دوازده هزار نفري را متفرق نمي كردند، مسير تاريخ اين گونه رقم مي خورد؟! هم اينان در گذشته اي نه چندان دور، پيك در پيك، پيوسته با نام و نشان، خواستار حضور امام حسين (ع) و بيعت با او به عنوان خليفه مسلمانان بودند و افراد قبيلأ خود را جان نثار اهل بيت معرفي مي كردند. شمار اين نامه ها را مورّخان تا هجده هزار ذكر كرده اند و امام آنها را همراه خود به عراق حمل كرد. سپس با ورود نماينده امام، پيرامونش گرد آمدند و با او بيعت كردند. اين بيعت و مفاد آن، از محكمترين بيعت ها و همچون بيعت رضوان بود كه همگي بر گذشت جان و مال در اين راه عهد كردند. امّا اينك بر بالاي بام نشستگاه ابن زياد، گويي از نسل و روزگاري ديگرند ! بيعت را به كناري نهاده عهد را فراموش كرده و با پسر مرجانه همنوا شده اند! عشق به دنيا و ترس از مرگ، آنان را به دامان «آل اميه» افكنده است. از مردم مي خواهند اطراف مسلم را خالي كنند. گويي آن وقت كه با امام بيعت كردند، ابن زياد و لشكر شام را از ياد برده بودند؟! ساعتها و لحظه هاي آن روز به ياد ماندني، بسرعت مي گذشت. مسلم در بيرون قصر با سپاهي كه تير رعب و وحشت و شبهه برآن مي باريد و سران و خواص قوم در كنار عبيدا لله، چون محتضراني كه رگ حياتشان اندك اندك قوّت مي گرفت ! روز مي گذرانيدند. آفتاب آن روز به آرامي از بالاي صخره ها عبور كرد و غروبش را با سايه اي شوم بر كوفه انداخت؛ غروب احقاق حق. غروب پيروزي، غروب عمر « هاني» و « مسلم»، غروب وفاي به عهد، غروب حكومت صالحين و غروب امتحان بد خواص. كم كم صفهاي پي درپي سپاه نظم خود را از دست مي داد. مبازران به همديگر مي نگريستند؛ گويا از نيّت درونشان صداي حقارت بلند بود. صدايي كه آرزوي را دفنش مي كردند؛ امّا سراپاي وجودشان را احاطه كرده بود. شيوخ و رؤساي قبايل با سخنان فريبنده خود، آرام و قرار را از دل آنان گرفته بودند. لحظه اي در راه، به مسلم و امام فكر مي كردند و عهدي كه تا پاي جان سپرده بودند. ناگاه صداي پيري دنيا دوست، از بالاي امارت كوفه رشته تفكراتشان را در هم مي ريخت: - «اي كوفيان شق عصاي مسلمين نكنيد، اجتماع مؤمنين را درهم نشكنيد، برادر كشي ديگر كافي است. به زن و بچه هاي كوفه رحم كنيد! سپاه شام در راه است تا دير نشده به خودآييد؛ ننگ بر فرزندان پدرم، اگر لحظه اي درنگ كنند! اي زنان خاموش! چرا دست فرزندانتان را نمي گيريد و از آتشي كه لهيب آن همه را خواهد سوخت، بيرون نمي بريد؟ سپاه شام در راه است. ما با اين تعداد كم، نمي توانيم مقابله كنيم. مسلم چه خيال كرده است؟ مگر سپاه خليفه شوخي است؟» در صفهاي آخر ولوله اي حاكم شد. گويا گروهي آشكارا ننگ را بر پيشاني شان تصوير مي كنند: «ما مي رويم. . . ما هم مي رويم. . . من هم مي آيم! وقتي سران كوفه با امير عبيدا لله بيعت كردند؛ ما كجاي كار ايستاده ايم ؟ نه، خونريزي بي ثمري است. بياييد برويم. . . » مسلم به نماز مي ايستد. فارغ از سپاه، با خداي سپاه به راز و نياز مشغول مي شود: «شهادت مي دهم كه خدايي جز تو نيست و شهادت مي دهم كه محمّد رسول و فرستاده تواست. حمد و سپاس مخصوص توست. تو صاحب روز جزا هستي! تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو كمك مي خواهيم. ما را به راه راست هدايت فرما. . . !» گويي در روضه رضوان خدا نشسته است. كوفه و كوفي را در هاله اي از تشتت و نفاق، در عمق درّه هاي جاهليت برجاي گذاشته است؛ راز و نياز با معبود؛ راز و نياز با پاك و بي همتا. خداوندي كه هرقيام و قعودي را براي او انجام داده است. با دلي آرام، در غروب مأموريت دنيايي اش، آخرين مناجاتها را انجام مي دهد. آرامشي مطلق در ميان تلاطم و اضطراب بيكران قصر و حوالي آن، مسلم را با معشوق گره زده است. سر از سجده بر مي دارد: «اي خداي حكيم! تو شاهد باش حسين در راه است و من هر چه مي توانستم تلاش كردم؛ اما كوفيان نه تورا مي شناسند، نه فرزند رسولت و نه عهد و پيمان را. » سپس با خود گفت: «اي جان! تا زماني كه در انجام وظيفه سعي و تلاش كرده اي، از مرگ هراسان مباش!» سپس از جاي برخاست و ديد از سپاه دوازده هزار نفري، كمتر از صد نفر بر جاي مانده اند! حركت كرد و پاهاي لرزان و دلهاي مضطرب صد نفر به دنبالش كشيده شد. از بند قبيله «كنده» گذشت. به عقب برگشت؛ در حالي كه كسي همراهش نبود. سپاه كوفي از تاريكي شب استفاده كردند و در كوچه هاي تنگ آن، ظلمت را بردل خود سيطره دادند و رفتند. مسلم، همان فرمانده اي كه ساعاتي قبل دوازده هزار نيرو داشت، اينك تنها و سرگردان، بي پناه ايستاده است. تشنگي، او را به سوي دروازه اي كشاند، پيره زني جلو در خانه، منتظر فرزندش بود تا از غوغاي كوفه سالم بازگردد. اي زن! ظرفي آب مي خواهم. » - «كه هستي؟» - «غريب و تنهايي در ميان كوفيان ! مسلم بن عقيل، پسر عموي حسين بن علي (ع). » آن زن « طوعه» نام داشت و از بستگان اشعث بن قيس، سر دسته منافقان در حكومت علي (ع) بود. مسلم را به خانه برد؛ اما فرزندش نتوانست بر ايمان خود پايداري كند؛ خبر به محمّد ابن اشعث بن قيس، رئيس قبيله رسيد و او شتابان به سوي مرادش، عبيدا لله ابن زياد شتافت. عبيدا لله گفت: « محمّدبن اشعث همراه عبدا لله بن عباس سلمي با هفتاد سرباز، مسلم را دستگير كنند و به قصر كوفه بياورند. » آنان به خانه ريختند و مسلم با شمشير حمله كرد و بيرونشان ريخت. بار ديگر حمله كردند و مسلم بيرونشان كرد. ياران ابن زياد وقتي قدرت مسلم را مشاهده كردند، بر بالاي بام خانه رفتندو با سنگ و چوب و ني هاي آتشي به او حمله كردند. جنگ و گريز مسلم و ياران اندك عبيدا لله، ساعاتي طول كشيد و اگر در آن وقت نيز رگ غيرت اهل تصميم به حركت مي آمد، باز هم امكان پيروزي وجودداشت. وقتي مسلم خود را تنها ديد، گفت: «آيا اين همه براي كشتن مسلم بن عقيل است؟ اي جان من! به طرف مرگي كه فرار از آن ميسّر نيست، بيرون بشتاب!» و با شمشير افراشته به كوچه آمد. نگاهي به ياران ديروزش كه اينك تماشا گر رزم تنهاي او هستند. انداخت، مسلم در كوچه نيز ساعتي مبارزه كرد؛ تنها و بي كس. سپاه ديروزش، امروز تماشاگر بودند! هر بار دشمنان احاطه اش مي كردند تا دستگيرش كنند و او با شمشير آخته هاشمي اش بر آنان زخم مي زد و رجزي چنين مي خواند: «قسم مي خورم كه جز آزاده نكشم؛ اگر چه مرگ تلخ است، هركس روزي با حادثه اي رو به رو مي شود! من بيم دارم دروغ بشنوم يا فريب بخورم. » سپاه محمّدبن اشعث، چون كاري از پيش نبردند، به فريب و نيرنگ متوسل شدند. پسر اشعث پيش آمد و گفت: «اي مسلم! نه فريب مي خوري و نه دروغ مي گويم، من به تو امان مي دهم!» مسلم پذيرفت. ابن اشعث او را به سوي دارالحكومه برد. زخم شمشيري، لب بالاي فرستاده امام حسين (ع) را دو نيم كرده، خون جاري بود. به دروازأ قصر رسيد و بزرگان و سران كوفه را بردر قصر ديد. منتظر شرفيابي به حضور عبيدا لله بودند، تا فرصتي دست دهد به دستبوسي امير جديد بروند. مسلم نگاهي خشم آلود به آنان انداخت: «هان كه تصميم شما، توده هاي مردم را به انحراف كشاند .. » - «اي دنيا طلبان دروغگو، چه پست فطرت و بي غيرتيد! بيعت شكستيد و اينك به دريوزگي پسرمرجانه مي رويد؟ چقدر فرق است ميان ديروز و امروزتان ! چه زود رنگ عوض مي كنيد! سپس آرام صورتش را برگرداند و به درون قصر رفت و دنيايي از خفّت و خواري دردلهاي بيمار سران قبايل و دعوت كنندگان پيمان شكن كاشت. خواصي كه ايمان كافي ندارند و پيروان خود را در روز حادثه، به شبهه و شكست مي كشانند. و مسلم را در ميان غوغاي آدم نمايان كوفي و سران دين به دنيا فروش، مظلوم و غريب از بالاي دارالاماره كوفه به پايين انداختند، تا درس عبرتي باشد براي خواص اهل حق كه در زمان رو به رو شدن با جهاد و شهادت، مردم را به راه درست هدايت كنند! چطور شد جامعه ساخته و پرداخته پيامبر (ص) اين قدر انحراف پيدا كرد؟ [ چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ] [ 9:56 ] [ طاهرزاده ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||